تبليغاتX
سخن روز

سخن روز

300second

چرا هیچ کس این اطراف نیست؟

چرا سرو کله ی هیچ کس این طرفا پیدا نمیشه؟؟؟

یه زمانی کلی شور و حال داشت....

یه زمانی....

چی شد که اینجوری شد؟

کجاست اون همه شادی و شور و شوق....

سرمون خیلی شلوغ شده یا حوصله ی این جور کار ها رو نداریم...

یه زمانی قرار گذاشتیم روز تولد روزنامه دور هم جمع بشیم البته هر چند سال یه بار

یادتون هست؟

از جلسات دور حوض و وسط حیاط دانشگاه یادتون هست؟

یادشون بخیر

چه فکرایی در سر داشتیم....

برای آینده ی روزنامه...

همیشه درباره کسانی که بعد از ما میان و می خوان روزنامه رو اداره کنن بحث می کردیم

همیشه دوست داشتیم ببینیم بعد از چند سال که به دانشگاه سر می زنیم وارث های روزناممون رو ببینیم....

ولی تمام این آرزو ها را با خودمون به ... داریم می بریم

ما حتی از پس تربیت یه نسل بعد از خودمون هم بر نیومدیم............

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط دوستان  | 

 

 

چه صوت ها و صداهایی که نشنیده ایم

بعضی به زیبایی اشعار حافظ و سعدی و اخوان و.... در جمعی شاد و کوچک

و بعضی ها به عنوان خاطره انگیزترین صدا ها در پشت وانت....

دلم تنگ است برای ثانیه به ثانیه ی آن روزها....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:24  توسط دوستان  | 

آن وقت ها وجدان چه بهانه ها كه برايِ گاز گرفتن نداشت! چه دندان هايِ خوبي داشت! -و حالا، چه بر سر اَش آمده است؟- پرسشِ يك دندان پزشك.

نمي دانم چه مرضي است، وقتي كه فشار كاري اعصاب ام را به هم مي ريزد، وقتي كه امتحاني دارم كه اصلا موضوعِ درس اش را هم نمي دانم و هر وقت كه بيمارم (كه البته نوعِ رواني اش دائمي است)، نوشتن ام مي گيرد.
ديروز كه از جلسه يِ مير حسين مي آمديم كلي شاد شدم، يادِ روزهايي افتادم كه همه يِ مان منبعِ بي پايانِ انرژي بوديم، ذوستاني كه دوستيِ شان نقطه يِ اتصالِ شان بود و روزنامه مولودِ اين دوستي. ديروزِ خودمانِ را ديدم كه دوباره جوان شده بوديم، دوباره پر انرژيِ دوباره دوست! وقتي جلسه در دانشگاه تشكيل داديم، با اين كه كوتاه بود ولي همان صميميتِ روزهايِ قديم را داشت، همان بو را مي داد! بعد خانم "لتفي" و آقايِ "عتاضندي" را ديدم كه چقدر زياد پتانسيلِ "ما" شدن دارند، آن موقع بود كه دل ام آرام گرفت، دانشت ام كه روزنامه يِ كوچكِ مان را دستِ خوب كساني داديم؛ كساني كه مثلِ ما بي مارند و سرِ شان درد مي كند برايِ دردِ سر، دستمال هايِ رويِ پيشانيِ شان، گواهِ اين مدعاست.
ديروز كه "محمد" درباره يِ پيوستِ بچه هايِ جديد به اين وبلاگ گفت و خانمِ "اخلاقي" هم صحبت از پستِ هايِ گذشته كرد، هوس كردم كه دوباره بيايم و مطلبِ "يادداشت هايِ يك مدير مسولِ از قبل استعفا شده" را بخوانم، هر چند كه پيدا اش نكردم و از شما چه پنهان خيلي دنبال اش نگشتم، چرا كه وقتي به وبلاگ آمدم كلي ذوق كردم از مرورِ خاطراتِ مان، از دعوا هايِ كوچكِ مان، از دلخوري هايِ مان كه بي پرده بيان اش مي كرديم، از سوِ تفاهماتي كه رفع مي شد! خيلي دلم مي خواهد آينده گانِ مان هم مثلِ ما شوند؛ دردِ دل كنند، دعوا كنند، از يك ديگر دلخور شوند و تهايتا دوست باشند.
خوب كه فكر مي كنم مي بينم حتي آن  يك دوره يِ كوتاه كه همه يِ مان منفعل شده بوديم خيلي خوب بود، باعث شد دوباره شروع كينم، ديگر هيچكدامِ مان آني نيستيم كه سالِ پيش بوديم، حالا دوباره روزنامه يِ مان قوت گرفته، بزرگ شده و ما دوست تر شده ايم!
همه يِ اين خوشي ها را كه مي گذارم كنارِ هم و با يك نگاهِ كوچك به صفحه يِ مانيتور، براندازِ شان مي كنم، مي ترسم! مي ترسم از آن روزِ نه چندانِ دوري كه همه يِ مان به جبرِ زمان از هم جدا مي شويم و اول اش هفته به هفته، بعد اش ماه به ماه، بعد سال به سال، ار هم سراغي نمي گيريم، آخر اش به خود مي آييم و مي بينيم سال هاست كه از "اصحابِ سخنِ روز" بي خبريم و از ان دوستي تنها خاطره اي مانده است، خاطره اي كه زيبايي اش را نمي توان قاب كرد و به ديوارِ اتاق كوبيد، خاطره اي آنقدر بزرگ كه مي ترسيم فكر كردن به آن مغزِ مان را متلاشي كند، برايِ همين مي گذاريم اش يك گوشه و مي رويم از دور دور ها تماشا اش مي كنيم، آنقدر دور مي رويم كه حجم اش در چشمِ مان بيايد، آنقدر دور كه گم اش مي كنيم!
مي خواهم يك قاب داشته باشم، يك قابِ عكسِ هشت نفره! تا وقتي هنوز همه يِ مان هستيم، مي خوام يك عكس داشته باشم از آناني كه روزگاري را با آنها سپري كردم تا نشاني باشد از آن خاطراتِ زيبا تا هر وقت گمِ شان كردم دوباره آدرس اش را از رويِ قابِ قديمي بخوانم.
به اميدِ روزي كه سخنِ روز بشود پرورشگاهِ دوستاني چون ما...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:38  توسط دوستان  | 

یادش به خیر قدیم ها . .

Sokhanerooz300sec صفایی داشت. برو بیایی داشت. ملت دلشان برای هم تنگ می شد اینجا ابراز دل تنگی می کردند؛ اگر هوا ناغافل سرد یا گرم می شد خبرش را می شد اینجا گرفت. کلی حرف های داشته و نداشته مان را اینجا می زدیم.

یادش به خیر قدیم ها . . .

چهار نفر آدم به هر بهانه ای ای جلسه می گذاشتند که روزنامه را درست کنند ولی روزنامه درستشان کرد. حالا دیگر دلمان برای جلسات هفتگی و یا شاید جلسات هرروزه مان تنگ نمی شود. جلسات دور حوض، جلسات انتهای راه رو، جلسات پارک ملتی . . .

یادش به خیر قدیم ها . . .

سرمان سبز بود. دل مان هم . . . ! شب می خوابیدیم صبح که بیدار می شدیم ایده جشنواره بعدی در ذهن مان خلق می شد. سرمان درد می کرد برای جشنواره ها و برنامه ها. گل و گلدون، تور، قیصر، کودکی ها . . .

 

نسل مان به ناگاه قطع شد. نسل دومی های سخن روز هیچ پیش زمینه زیبایی در ذهن نداند. نهایتش کودکی هاست که در آن هم چندان حس اینکه ما هستیم بهشان دست نداد. نسل جدید سخن روز شب ها خواب روزنامه نمی بیند. نمی داند که ما در انتظار وسوسه یک پیشنهاد تازه ایم برای برنامه ای جدید. و نمی داند که چقدر مقاومت ما در برابر این وسوسه شیرین کم است.

آنها نمی دانند که سخن روز چه کارهایی برایشان می تواند بکند و آن ها چه کارهایی می توانند در آن بکنند. اینجا هم کم کم دارد مثل روز از نو می شود. چهار نفر می نویسند و اصلا نمی دانند که در روزنامه چه می گذرد؛ چهار نفر تصمیم می گیرند که در روزنامه چه بشود. نه شوری نه هیجانی نه حس پویا یی ای.

توان مان کم نشده ولی اولویت هامان تغییر کرد. دیگر همه زندگی مان روزنامه نیست. گاهی دلمان برایش تنگ می شود. گاهی شب ها خوابش را می بینیم و گاهی اگر خیالی به ذهنمان خطور می کند به یاد اولویت هایمان ساکت می شویم.

کاش نسل دومی ها هم مثل ما حس می کردند که روزنامه مال خودشان است. حس می کردند که بخش زیبای زندگی شان است که در آن می توانند بزرگ شوند و دیگران را نیز رشد دهند.  کاش . . .

نسل اولی ها زمان در حال نزدیک شدن به اولویت اولم است. ساعت 10 کلاس دارم باید بروم.

هر چند دلم برای آن روزها تنگ است و "یادش به خیر قدیم ها" ولی انتظار ندارم که خودمان دوباره دست به کار شویم و مثل سابق . . .( فرصت توضیح نیست. خودتان می دانید) نه، انتظار دارم آن سرزندگی به ناگاه در نسل جدید قطع نشود. همه خوب می دانیم که دوستان جدیدمان هم به اندازه ما انرژی برای صرف کردن دارند ولی یک نفر باید بیدارشان کند یا شاید همه باید سعی کنیم بیدارشان کنیم.

فرصت نیست دوستان، خواب های خوش ببینید . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:4  توسط دوستان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:51  توسط دوستان  | 

 

 

ارديبهشت ماه بود.

طبق معمول با يك قلم و يك تكه كاغذ توي اتاق انجمن اسلامي !! سر گرم كشيدن كاريكاتور بودم....

فضا فضاي انتخاباتي بود.اعضاي دلسوز!! انجمن در به در دنبال افرادي لايق !! براي كانديداتوري در انتخابات شوراي مركزي مي گشتن

خوب افراد نا لايق كه خودشون كانديد شده بودن براي همين افراد لايق !! رو سريعا در سطح دانشگاه (موسسه) جست و جو كردن و حدودا سه ، چهار نفري رو پيدا كردن و تا وقتي من كاريكاتور رو روي همون يك تكه كاغذ كشيدم اين افراد لايق!! همونجا توسط اون افراد دلسوز!! براي اولين بار عضو انجمن اسلامي شدن و خب در پي اون عضو رسمي شدن و در نهايت نامزد انتخابات شوراي مركزي.....!!

طبيعتا تا همچنين افراد لايقي !! در دانشگاه(موسسه) وجود دارند جايي براي افراد نا لايق در انجمن نيست ، حتي اگر اين افراد نا لايق تمام طول دوره ي گذشته رو در انجمن حضور فعال داشته باشند....

خوب اين افراد لايق!! دستاورد هايي هم تا به الان در انجمن داشته اند كه انصافا نمي شه اون ها رو ناديده گرفت

مثلا حضور فعالشون در استقبال از ورودي هاي 87 و بعد از اون رها كردن وسايل انجمن  در كنج محوطه در زير پنجره هاي سرويس هاي بهداشتي البته در مجاورت عطر گل هاي رز.... و تا جمع آوري اون ها و آغاز به كار انجمن جديد با افرادي لايق!! چند ماهي به طول انجاميد.

برگزاري هرچه باشكوه تر جشنواره ي غذايي!!

برگزاري طرح 3 فوريتي شب يلدا...!!

البته فعاليت هاي چشم گيري همچون سخنراني صادق زيبا كلام رو نمي شه ناديده گرفت.

يك فعاليت ديگه هم كه مي شه اشاره كرد اگر چه زحمت و پيگيريش در دوره هاي قبل كشيده شده بود و حالا در اين دوره بر حسب اتفاق رخ داد بزرگ شدن فضاي اتاق انجمن بود....

 

لازم به ذكر هست كه اين دوره هيئت معتمديني وجود نداشت و مجمع عمومي اي كه بعد از كلي زحمت براي تشكيل هيئت معتمدين تشكيل شد چون دو تن از همون افراد لايق!! با بيشتر اعضا تماس گرفته بودند و اطلاعات نادرست داده بودن ،جلسه به رسميت نرسيد و تشكيل نشد.

تا چند روز پيش كه بالاخره پرده اي مبني بر برگزاري مجمع عمومي در دانشگاه(موسسه) مشاهده شد.

در طول اين مدت اين افراد لايق!! به خواب زمستوني فرو رفته بودن فاين رو مي شد با يك نگاه به اتاق مذكور دريافت كرد...

خوب من هم عين بقيه ي اعضاي رسمي راهي اتاق 213 شدم (اگر چه از شماره ي اتاق مي شد يه حدس هايي زد ولي با بي توجهي به مسيرم ادامه دادم) هنگام ورود صدايي مبني بر اينكه"متاسفانه واسه شما دعوت نامه صادر نشده"  من رو به خودم آورد.خوب اين يعني آقاي "ع.ل.ي.ح.س.ن.پ.و.ر" بنده و اين طور كه بعدا معلوم شد عده اي ديگه از اعضاي رسمي رو كه امكان داشت بر خلاف حرف هاي ايشون نظري داشته باشن رو از رسميت در انجمن ساقط فرموده بودن.ج.ياي دليل شدم ولي خوب چون دليل قانع كننده اي نداشتن از پاسخ دادن سر باز زدن..

خوب من به ليل بي حوصلگي كه داشتم و احترامي كه براي آقاي "ح"  كه از همه ي افراد دانشگاه بزرگتر و مسن تر هستند!! قائل مي شدم در اون جلسه ي كذا شركت نكردم.

البته طبق ماده ي 11 اساسنامه انجمن اسلامي تمام دانشجويان موسسه اموزش عالي سجاد حق حضور در جلسه مجمع عمومي رو دارا هستند ولي حق راي فقط مخصوص اعضاي رسمي است.ولي با وجود اين از ورود اينجانب و تعداد افراد ديگري كه ممكن بود در جلسه بر خلاف نظر اون ها راي بدن ممانعت به عمل اومد.

و در آخر من فكر نكنم در تاريخ دانشگاه سجاد نه تا به حال داشتيم و نه بوجود خواهد امد كه يك فرد به ظاهر منطقي   ايچنين به فضاي انجمن، نام انجمن و تمام مسائلي كه به انجمن مربوط مي شه گند بزنه....

 

 

پ.ن: در همين جا از تمام افراد نا لايق صميمانه پوزش مي خوام

پ.ن:بعدا يكي ازطرف من به اين جناب "ح" بفرمايند كه آخرش دبير يا رئيس انجمن اسلامي هستش ديگه....

       آيا واقعا مي ارزيد به خاطر يك پست يه ساله اين طوري وجه ي خودش رو توي دانشگاه خراب كنه؟؟؟

پ.ن: همين جا از خداوند مي خوام كه اگر جناب "ح" ميخواد به همين روش زندگي كنه هيچ پست مهمي عايدش نشه چرا كه عواقب جبران ناپذيري به دنبال خواهد داشت.

پ.ن:از شما خواننده ي گرامي هم به خاطر لحن تندم پوزش مي خوام

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:33  توسط دوستان  | 

«...به اين بازي‌ها خاتمه دهيد و با کساني که مقدس‌تر از حضرت امير ظاهر مي‌شوند، به ديده شک و ترديد بنگريد. مگر قرار است دختر و پسر سر کلاس استاد چه کنند که بايد از ديد يکديگر دور باشند؟ اين جوانان کساني هستند که دو سه سال ديگر وارد صحنه‌هاي مديريت اجتماعي مي‌شوند. اين عمل جز توهين و بي‌اعتنايي به شخصيت آنان معنايي ديگر ندارد. کساني که چنين انديشه‌هايي در سر دارند يا خود مريض و ضعيف‌النفس هستند و يا مأمور شياطين ديگر»

دكتر صادق طباطبايي به نقل از امام خميني سايت خبري بازتاب

از عمومي هاي اَم تنها "انقلاب" مانده، مثلِ خيلي از دانشجويانِ ديگر انتخاب هايِ زيادي برايِ دروس ام ندارم، همين طوري اش، هم از هم دوره اي هاي اَم به قدرِ كفايت عقب مانده ام هم واحد كم دارم! در واقع زحمتِ انتخابِ درس هاي اَم را اين ترم، مديرِ گروه كشيده است! فقط من بايد در پيش انتخاب واحد اَم ثبتِ شان كنم! تازه اگر همه اش را هم بتوانم انتخاب كنم، كلا مي شود 15 واحدِ درسيِ قطعيِ قابلِ انتخابِ بدونِ برخوردِ زماني! آن هم نه با اساتيدي كه مي خواهم بلكه با آنهايي كه مي توانم!

خبر مي رسد كه "انقلاب" فلان كد اَش هم به برنامه يِ انتخابيِ مدير گروه اَم مي خورد و هم استادي است كه قبلا با ايشان درس داشته اَم و به نظر اَم كلاسِ شان، كلاسِ پويايي است. در پيشِ انتخاب واحد اَم در مقابلِ درسِ مذكور، كد دلخواه را وارد مي كنم و منتظر پاسخ مي مانم، خوشحال از انتخابِ واحدِ موفق! (حداقل استادِ 2 واحد اَش را كه خود اَم انتخاب كرده اَم! نه؟) كه بلاشك اين خوشحالي ديري نمي پايد، چرا كه با خطايِ "اين درس از نظرِ جنسيتي برايِ شما غيرِ قابل دسترس است" و يا چيزي شبيه به آن، مواجه مي شوم! اول اَش شك مي كنم كه نكند "تربيت بدني" برداشته ام (و يا يك چيز ديگر كه با شرايطِ جاري به گمان اَم كلاس هاي اَش را ترجيحا غيرِ حضوري برگزار مي كنند! و من هم ايضا ترجيحا نام اَش را نمي آورم!) و كد را اشتباه زده اَم، نگاه كه مي كنم مي بينم همان چيزي است كه بايد باشد! خوب طبيعتا بعد اَش به خود اَم شك مي كنم و سيستمِ دانشجويي و موس و صفحه كليد و چايي كه صبح نوشيدم و شامي كه ديشب تناول كرده ام!

خلاصه آنكه وقتي مي فهم اَم كلاس هايِ عمومي (عموما، و انقلاب خصوصا) توسطِ دانشگاه تفكيكِ جنسيتي شده، كلي تعجب مي كنم و وقتي خاطره  يِ دكتر طباطبايي از امام را مي خوانم كلي بيشتر تعجب مي كنم، به اين فكر مي كنم كه قرار است استاد اَم سرِ كلاسِ "انقلاب" چه دروغ هايي در موردِ امام و انقلابِ فرهنگي و هزار و يك چيزِ ديگر در جهتِ توجيهِ تفكيكِ جنسيتيِ كلاس ها به خوردِ دانشجويان بدهد و ساعتِ بعد برود و در كلاسِ "اخلاق"، دم از اخلاقِ اسلامي بزند!

نمي دانم آقايان چه فكر مي كنند و يا چگونه فكر مي كنند! مگر نه آنكه همين دختر و پسري كه به حسابِ خودِ شان تفكيك كرده اند در باقيِ كلاس هايِ درسي، در محوطه، در سايت، در سالن ها و هزار و يك جايِ ديگر با هم اختلاط دارند؟ (البته شايد آقايان فكري برايِ آن هم كرده اند و قرار است خيابان ها را هم به سبكِ قاجار تفكيك كنند!)، مگر نه اين كه قرار است همين ها، فردا در يك جامعه در كنارِ هم زندگي كنند، كار كنند و خلاصه آنكه يك جامعه را بسازند؟

و سخنِ آخر اينكه از امام انقلابي تر نباشيد، كاري نكنيد كه به واهمه يِ دفاع از اسلام و انقلاب، هر دو را تضعيف كنيد، نكنيد آن چه را كه به قولِ مهندسِ بازرگان «ما به جايِ "يدخلونَ من الدين..." شاهدِ "يخرجونَ من الدين..." باشيم»و بدانيد كه اين عملِ تان جز توهين و بي‌اعتنايي به شخصيتِ دانشجويان معنايي ديگر ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:43  توسط دوستان  | 

باران نام تشکل خیره‌ای در دانشگاه ماست. اینکه برای درک بهتر مقاله‌ی خود مجبور شدم این جمله‌ را بگویم نشان دهنده‌ی مشکلی ست که گروه باران دارد. عدم ارتباط ساختارمند با اعضا، نداشتن اتاق مستقل و فرد محور شدن گروه، مشکلاتی ست که دست در دست هم گروه باران را در معرض اضمحلال قرار داده است. فعالیت های دانشجویی به علت محدود بودن دوران تحصیل دانشجویان و همینطور مشغله‌های درسی و غیر درسی آنها به شدت نیازمند ساختار منسجم است. در صورتی که گروه برای اعضای خود جایگاه مشخصی تعریف نکند فعالیت‌ها به شدت فرد محور شده و خطر از هم پاشیده شدن گروه بعد از فارغ التحصیلی اعضای اصلی، تشکل را تهدید می‌کند. باران می‌تواند با یک برنامه ریزی منسجم برای عضو گیری (نه فقط تبلیغات بلکه در نظر گرفتن کارگاه‌های آموزشی روان شناسی پایه – نحوه برخورد با کودکان بی‌سرپرست و... - ، تعریف دقیقی از جایگاه عضو، در نظر گرفتن کمیسیون های تخصصی و برگزاری منظم جلسات آن و ...) در سال جدید آخرین تلاش‌های خود را برای باقی ماندن به عنوان یک تشکل انجام دهد در غیر اینصورت باران به یک خاطره تبدیل می‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط روزازنو
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اين مطلب آخرين مطلبِ وبلاگِ روز از نويي ها بود!
فكر كردم زيادي به حال و هوايِ امروزِ ما نزديك است! تازه وبلاگ هم خالي مانده بود! احتياج داشت يك نفر به زور هم كه شده به روز اش كند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:16  توسط دوستان  | 

هر چند كه ممكن است برخي متهم ام كنند به تند روي و نگاهِ كوركورانه و دلنباله رويِ متعصبانه و پيچ خوردگيِ حزبي (!) و هزار و يك چيزِ ديگر ولي با اين حال، و با اينكه نه از خاتمي دلِ خوشي ندارم نه از حزبِ مشاركت و سازندگي و كارگزاران و روحانيون (چه مبارز اش چه خانه نشين اش) و انديشه هاي ام فرق اساسي دارد با محمد خاتمي و عبدا... نوري و حسن روحاني و مير حسين و كروبي و حتي دكتر يزدي،   ولي اعلام مي كنم خوشحال ام از آمدنش...

بشنويد اعلام كانديداتوري اش را از زبانِ خودش: اينجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:9  توسط دوستان  | 


ای شما !
ای تمام عاشقان ِ هر کجا !
از شما سوال می کنم :
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود

ای شما !
ای تمام نامهای هر کجا !
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید ؟

 مي خواستم نظرام را بنويسم به درازا كشيد و شد يك پستِ جديد!

 محمد جان، رفتن از روزنامه بي شك نه به آن معناست كه از پيشِ ما مي روي، نه اين معني را مي دهد كه تمام مي شود و فراموش، تمامِ آن خاطراتِ زيبايِ مشتركِ مان، نه به معنايِ پايانِ دوستي هاست، پايانِ لذتِ خوبِ با هم بودن ها، با هم خنديدن ها، بغض كردن ها، گريه ها را فرو خوردن ها، خشمگين شدن ها، كوتاه آمدن ها، ناديده گرفتن ها، خوش بوندن ها، تفريح ها و .... نه به معنايِ اتمامِ تمامِ دغدغه هايِ مشترك، است و نه به معنايِ اتمامِ هيچ چيز ديگر...

به معنايِ شروعي جديد است، شروعي از نوعي ديگر، ديگر زمانه يِ فاصله هايِ فيزيكي گذشته، بهترين دوستانِ مرا افرادِ ناديده اي تشكيل مي دهند كه هميشه در كنارم بودند حتي با 1800 كيلمتر فاصله، 960 كليلومتر كه فاصله اي نيست برايِ دوستي!

دوباره دلم را هوايي كردي، هوايي شدم تا دوباره ببينم "جشنواره يِ گلِ مان" را، خنده دار است، خيلي مضحك است، بعد از سالها دوباره چشم ام دارد "اتصالي" مي كند!

نمي دانم از چه بگويم و از كجا؟

پيامبرِ مان مي خواهد برود و دارد به ما مي سپارد كتاب اش را و سنت اش را و امت اش را! و ما چه بي رحم ايم اگر پاسِ شان نداريم و ارجِ شان ننهيم.

ديروز كتابِ "يك روزِ ديگر" را خواندم، كتابِ خوبي است، آدم ياد ميگيرد كه خليي وقت ها اگر چيزي را كه مي خواهيم نگوييم ديگر فرصت جبران نداريم و من مي خواهم بگويم...

مي خواهم بگويم از اين روز هايي كه گذشت، از اين روزهايي كه اي كاش جورِ ديگري مي گذشت...

محمد، نمي دانم مي داني يا نه، اما اين روزها كه گذشت شرم داشت ام از نگاه ات، مي ترسيدم كه به چشمان ات نگاه كنم، من از محمد اسلامي مي ترسدم به خاطرِ صفاي اش، به خاطرِ سادگي اش، به خاطرِ دوستي اش؛ از انكعاسِ تصويرِ چهره ام در چشمانِ بهترين دوست ام واهمه داشتم، نمي توانستم تاب بي آورم اين همه بي مهري ام را...

وقتي "يك روزِ ديگر" را مي خواندم، قهرمان داستان مي شمرد تعداد دفعاتي كه "مادرش از او حمايت كرد" و تعداد دفعاتي را كه "او از مادرش حمايت نكرد" و من مدام به تو فكر مي كردم و مي شمرد ام تعداد دفعاتي كه "تو از من حمايت كردي" و تعداد دفعاتي را كه "من از تو حمايت نكردم"... مدام در اين فكر بودم كه من كه كباده يِ دوستي مي كشم چرا؟

خجالت مي كشم از خودم، و اين خجالت آب مي شود و از چشم ام مي زند بيرون!  نمي دانم اگر كسي بيايد و مرا با چشمانِ اشك آلود ببيند با خودش چه فكر مي كذ؟ سال هاست كه سيم هايِ چشم ام را بريده ام تا ديگر "اتصالي" نكنند!

محمد مي خواهم همه چيز تغيير كند، مي خواهم همه چيز مثلِ قبل كه نه ولي بهتر از آن بشود.

محمد جان، مي خواهم فراموش كني، ببخشي ام، ببخشي تمامِ آن حرف هايي را كه پشتِ سرت گفتم، تمامِ آن حرف هايي را كه شنيدم و بي اعتنا از كنارِ شان گذشتم، تمامِ فكر ها و قضاوت هايِ احمقانه اي كه درباره ات داشت ام، فراموش كني بدي هايم را به خوبي خودت...

...

ديگر نمي توانم ادامه دهم، چيز هايِ زيادي بود برايِ گفتن ولي ...

 این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:28  توسط دوستان  | 

دنیای عجیبی شده. دچار در خود پیچش شده ایم. در خود پیچی روزنامه ای، وبلاگی، دوستی، تفریحی، گروه های خاص که تعلقات خاص به آنها داریم و هزار و یک جا و مکان و گروه و فرد و افراد دیگری که در ارتباط با آنها دچار نوعی "گم شدن" می شویم. "دچار غفلت". آنقدر درگیر روزنامه شدن که روزنامه فراموش شود، آنقدر درگیر کارهای فلان گروه شدن که اصل و هدف گروه از یاد برود، آنقدر درگیر فضای دوستی و تفریحی بودن که یادمان برود کجاییم و چه می کنیم. همه ی این آنقدر ها بخش کوچکی از غفلت های روزانه ی ماست (و یا شاید من و عده ای دیگر). یک غفلت کلی داریم و یک غفلت جزئی. گاهی برنامه ها اصلا و ابدا با هدف زندگی سازگاری ندارند و ما همچنان در راستای نابودسازی خودمان و وقت و زندگیمان به آن ها می پردازیم. و اما غفلت دوم که جزئی می باشد. برنامه درست انتخاب شده ولی در طی انجام برنامه آنقدر درگیر خودش می شویم که از خود برنامه غافل می شویم.

 فکر می کردم یا شاید شنیده بودم یا شاید گفته بودند یا شاید خوانده بودم، که همه چیز یک جورهایی به جهان بینی مان مربوط می شود. همه چیز باید به گونه ای انجام شود که "کلّها ورداً واحدا" شود ولی نگاه که می کنم نمی دانم چه شباهتی بین آن گفته ها و شنیده ها و خوانده ها و کارهایی که می کنم وجود دارد.

روزنامه هم مثل هزار و یک کار دیگری که در روز انجام می دهیم است. آیا ما در باب کار روزنامه دچار غفلت هستیم؟ و اگر غفلتی وجود دارد جزئی می باشد یا کلی؟

هر از چند گاهی نیاز می شود یک بازنگری کلی داشته باشیم، نسبت به خودمان، زندگی مان و در حقیقت . . . هدفمان !

خدا صفر – هدف را از ما نگیرد که در این کوران غفلت ها گاهی بیدارمان می کند. انکار نمی کنم که اوقاتی ترجیح می دهم در غفلت باشم. گاهی فقط قصد کار کردن دارم، کار برای کار و آنقدر لذت به من می دهد که ماه ها به صورت خودآگاه از خواب خرگوشی ام بیدار نشوم. اما الان زمان صفر-هدف است. اول کار است. همه انرژی داریم و می توانیم ساعت ها سر "آنچه باید بود" و "چه باید کرد" حرف بزنیم. شاید به این طریق از در هم پیچش ذکر شده رهایی یابیم.

امید دارم با بصیرت، تامل، تدبر و ... راهی به بیرون بیابیم. امید دارم، تا ببینیم چه می شود.

فعلاً ، تا دیداری دیگر که سلامی تازه کنیم ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:6  توسط دوستان  | 

شهردار تهران با انتقاد از کم‌تحملي برخي افراد در برابر انتقادها گفت: متأسفانه امروز بسياري افراد منافع جامعه را فداي منافع گروهي و باندي خود کرده‌‏اند ولي آنان بايد بدانند مدير و حاکم عاقل کسي است که انتقاد سازنده رقيب را بشنود و به آن عمل کند نه اين که هميشه به دنبال از صحنه خارج کردن رقيب باشد.

به گزارش «فردا» از ایلنا، محمدباقر قاليباف که در جمع تعدادي از نخبگان شهر اصفهان سخن مي‌‏گفت، با بيان اينکه بزرگ‌ترين مشکل حال حاضر کشور، مشکل سوء مديريت و عدم توجه به دين در مديريت است، اظهار داشت: اين چه مديريتي است که نه تنها وضعيت معيشتي مردم در زماني که نفت را با قيمت 140 دلار مي‌‏فروختيم نسبت به زماني که 16 دلار مي‌‏فروختيم بهتر نشده، بلکه به مراتب بدتر شده است.

وي افزود: نظام ما بر پايه آرمان‌‏هاي اسلامي و احياي دين در کنار حاکميت به وجود آمده است و اين تفکري است که امام خميني(ره) آن را بنيانگذاري کرده و افراد زيادي در راه اين هدف به شهادت رسيده‌‏اند.


شهردار تهران با تأكید بر اینكه امروز مهم‌ترین خطری كه ما را تهدید می‌كند عدم توسعه یافتگی كشور است، اظهار داشت: «امروز عدم توسعه یافتگی كشور بر اثر چالش و ضعف مدیریتی است و چالش مدیریتی حرف الان و این لحظه نیست.»

وی با اشاره به اینكه من از طرح این دیدگاه هیچ نگاه و هدف سیاسی نیست، خاطرنشان كرد: «ما حق تضعیف كردن هیچ انسانی را نداریم.»

وی خاطرنشان كرد: «ما اجازه قیاس خود را با دوران طاغوت نداریم چراكه ما از اساس آنها را قبول نداشته‌ایم و ما حتی حق قیاس خود با چند سال اول مدیریتی‌مان را نداریم.»

قاليباف با طرح نظرات و ديدگاه‌‏هاي خود در خصوص موارد مختلف اداره کشور گفت: به خون شهدا قسم که اين مواضع و اعتقادات من به خاطر منافع سياسي نيست بلکه به خاطر حرمت خون‌‏هايي است که شهدا تقديم کرده‌‏اند.

وي با انتقاد از کم‌‏تحملي برخي افراد در برابر انتقادها گفت: متأسفانه امروز بسياري از افراد منافع جامعه را فداي منافع گروهي و باندي خود کرده‌‏اند ولي آنان بايد بدانند مدير و حاکم عاقل کسي است که انتقاد سازنده رقيب را بشنود و به آن عمل کند نه اين که هميشه دنبال از صحنه خارج کردن رقيب باشد.

 

اصل خبر و نظرات خوانندگان را می توانید از لینک زیر دنبال کنید:

http://toybox2.ipwii.com/uggc/sneqnarjf.pbz/sn/cntrf/?cid=73444

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:37  توسط دوستان  | 

در چند روز گذشته خبرگزاری معتبر "البرز" که به قول امیرخانی احتمالا "با پول مفت نفت اداره می شود" مطلبی در رابطه با جعلی بودن مدرک لیسانس محمد خاتمی منتشر کرده که می توانید از اینجا "تشکیک خبرنگار البرز ؛ آیا لیسانس خاتمی هم تقلبی است ؟" بخوانید.

البته چون این خبرگزاری بسیار رسمی و معتبر است، استفاده از فیلتر شکن به شدت توصیه می شود می توانید از این آدرس استفاده کنید فبلتر شكن!!! (هر گونه استفاده سو از لینک فوق به عهده ی استفاده کننده خواهد بود!)، خواندن نظرات کاربران هم خالی از لطف نیست!

بعد از آن خبرگزاری "ایرنا" که خیلی مستقل است و همیشه راست می گوید (حتی از حسین آقای شریعتمداری هم بیشتر) این خبر را در خروجی خبرگزاری خودش قرار می دهد (البته با کمی تغییر!) که می توانید از اینجا "مدرک ليسانس خاتمي در زمان رياست جمهوري وي صادر شده است" بخوانید اش.

خوب چیزی که مسلم و بدیهی است این است که این اقدام نمی توانست از طرف طرفداران خاتمی(عموما) و بنیاد باران (خصوصا) بدون پاسخ بماند، لذا جوابیه ای از طرف این بنیاد صادر شد که آن هم از اینجا قابل دسترسی است :"تکرار تخریب های قبل از دوم خرداد، این بار لیسانس خاتمی"!

هرچند خاتمی مرد بی عیبی نیست (نمونه های زیادری زا در زمانی که وزیر ارشاد دولت هاشمی بود می توان مشاهده کرد!) ولی با این حال...

قضاوت با مردم است (هرچند که میزان رای ملت نباشد!)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 3:58  توسط دوستان  | 

امشب داشتم فکر می کردم، به دورانِ دانشجویی، به تمامِ کارهایی که در این مدت ۲ سال و نیم انجام داده ام، تمامِ کارهایی که می خواستم انجام دهم ولی نشد، تمامِ آدم هایی که دیدم و خلاصه همه چیز...

تازه فهمیدم یک سری از آدم ها هستند که بدونِ اینکه بفهمیم . بدونِ اینکه بفهمند تاثیراتِ شگرفی در زندگیِ ما می گذارند، تاثیراتی که بعضا می توانِ مسیر زندگی را عوض کند... و بعد ها یادِ مان می رود که چه پیش آمدِ و به چه کسانی مدیونیم...یادِ مان می رود انسان هایی را که به راستی حقی بر گردنِ ما دارند...

شاید برایِ خیلی ها عجیب باشد اگر بدانند که چه کسی تاثیر گذارترین فردِ زندگیِ دانشجوییِ من بود... خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که تاثیر گذارترین فرد در زندگیِ دانشجوییِ من کسی نبوده جز...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 4:8  توسط دوستان  | 

ای فرزند آدم
ای فرزند آدم...

در شگفتم چگونه تو با مردم انس می گیری

و به دیگران دل می بندی

در حالی که می دانی تنها خواهی مرد

ومی دانی تنها در قبرخواهی خفت و

تنها در پیشگاه من خواهی ایستاد و تنها حساب پس خواهی داد

آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود

ساعتی؟ روزی؟ ماهی؟ سالی؟ چندهزارسال؟ چندمیلیون سال؟

با خودت فکر کن و بیاندیش. هرقدرکه قرار است پس از مرگ با من تنها باشی در دنیا با من انس بگیر

اگر لحظه ای... لحظه ای

و اگر همیشه... همیشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:41  توسط دوستان  |